رکورد بیداری!!!
دیروز همین موقعها بود دخترم. از خواب بیدار شدی و ... نمی دونم چرا بی قرار بودی عروسک مامان. بدنت داغ بود. دائم عطسه می کردی و از چشم و بینی کوچولوت آب می اومد. مامان مریم و باباجون هم اینجا بودند (عمو سجاد از 5شنبه رفته سربازی و اونها یه کمی تنها شدند). با بابایی رفتیم داروخانه و برات تب سنج و شربت سرماخوردگی و قطره استامینوفن گرفتیم. تب نداشتی. اما بهت شربت و قطره دادم. یه بار که خوردی آروم شدی و بهتر. اما بازم نمی خوابیدی. تا ساعت 12 و نیم شب دو سه بار خواب کوتاه داشتی و بعد تا حدود 3 صبح خوابیدی اما بازم بیدار شدی و نمی دونم چرا ناله می کردی. انگار دلت درد داشت. بمیرم برات که تا الان هنوزم نخوابیدی. فقط هر یکی دو ساعتی یه چرت 10 تا 15 د...
نویسنده :
مامان کیانا
16:16




