کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 16 روز سن داره

ستاره آسمونی من: کیانا

شبهایی که بیداریم

کیانای عزیزم! من فهمیدم که تو بزرگ شدی می خوای پلیس بشی!!! چون شبها که همه می خوابن فقط پلیسا بیدارند!!! و البته من و کیانا. دختر گلم شبها رو بیداره. نه که فکر کنید می خوابه و بیدار میشه.نه! بعضی وقتا تا 4 صبح بیداره. فقط هم می خواد توی بغل من باشه! با هم تا صبح کلی حرف می زنیم و درد دل می کنیم. دختر م از اول تولدش تا امروز که وارد روز 28 ام شده تقریبا اذان صبح همه روزها رو بیدار بوده. جالبه برام که ظهرها اذان ظهر یا نزدیکش بیدار میشه. جالبتر اینکه عصر هر موقع خوابیده باشه برای اذان مغرب هم بیدار میشه! قربون شکل ماهت بره مامان که اینقدر وقتا رو خوب میشناسی. ...
8 آبان 1390

چند روزه...

دختر گلم چند روزه به سفارش دکتر قطره مولتی ویتامین می خوری. شیر هم ماشاالله خیلی می خوری. تازگی ها یاد گرفتی موقعی که بغلت می کنم کف پاهای نازت رو فشار می دی به پای مامانی و خودت رو پرت می کنی عقب!! دختر خیلی قوی شده ها!!!! چند روزه موقع ناراحتی چنگ می زنی به صورت نازت و بعضی وقتام که دردت میاد جیغ می کشی. مامانی آخه حیف صورت ماهت نیست خط خطی بشه؟!!
1 آبان 1390

لحظه های دور از تو

روز مرخصی توی بیماارستان با خاله اعظم و بابایی رفتید برای واکسن بدو تولد. خیلی طول کشید. دلم داشت برات پر می کشید. این اولین باری بود که از هم جدا شدیم. روزی هم که از بیارستان اومدیم فرداش(یعنی میشه 13 مهر) بازم با بابایی و خاله اعظم رفتید برای بینایی سنجی. من چون بخیه داشتم نتونستم بیام. اما تا شما برید و برگردید دلم برات یه ذره شده بود. شنبه 16 مهر برای شنوایی سنجی و آزمایش تیروئید بازم شما رفتید و من تنها موندم. آخ که چه دردناک بود لحظه های انتظار. مخصوصا که می دونستم نمونه گیری تیروئید چه جوریه. آخه دختر خاله ت (هستی) رو من و باباش بردیم. می دونم چه دردی کشیدی مامان به قربونت. روزی که بخیه هامو کشیدم سه شنبه بود. 19 مهر. ...
1 آبان 1390

هویت کیانا

موقع مرخصی توی بیمارستان از بابایی شناسنامه هامون رو گرفتند تا برای دختر گلمون شناسنامه صادر کنند. از اونجایی که دختر خاله من توی ثبت احوال کار می کنه و مسؤول صدور شناسنامه است با هماهنگی بابایی پنجشنبه 14 مهر صبح رفت اداره ثبت احوال و شناسنامه دخترمون رو خیلی زود گرفت و اسم کیانا توی شناسنامه ثبت شد. دیگه از همون روز دخترم هویت شناسنامه ای داره.
1 آبان 1390

اولین حمام کیانا

همون روز سه شنبه 12 مهر که پا گذاشتی توی خونه، بعد از ظهر که من از درد و بی خوابی دیشب تقریبا بی هوش شده بودم خاله نرگس و خاله فاطمه بردنت حمام. من وقتی بیدار شدم که از حمام اومده بودی و حسابی تر و تمیز شده بودی. خاله ها می گفتند خیلی توی حمام دختر خوبی بودی! دست گلت درد نکنه که آبرومونو خریدی! راستی اینم دو تا عکس از روز پنجمت: ...
30 مهر 1390

قدمت مبارک

آنچه گذشت: سه شنبه 12 مهر شب قبل تو از همه نی نی های اتاق بهتر بودی. همه فقط گریه می کردند و تو رو از خواب بیدار می کردند. ساعت نزدیک 2 شب بود که باز هم به دستور دکتر از روی تخت بلند شدم. طفلی خاله اعظم که اون شب پیشمون بود تا صب نخوابید. صبح خانم دکتر اومد و دستور ترخیص داد. ساعت 1 بعد از ظهر بود که قدم توی خونه مون گذاشتی و خونه پر نور شد. اینم یه عکس از صورت ماه کیانا دختر نازم: ...
30 مهر 1390

ما اومدیم

سلام دخترم قدمت مبارک. ببخش دیر اومدم. تو خودت بهتر از همه می دونی که چقدر کار برام درست کردی!! بذار از اول بگم: یکشنبه 10 مهر صبح با بابایی از خواب بیار شدیم و رفتیم دنبال کار مرخصی برای دو هفته اول مهر. گواهی دکتر داشتم اما باید کمیسیون پزشکی هم تاییدش می کرد. رفتیم کاراش رو انجام دادیم و ساعت تقریبا نه و نیم صبح شده بود. طبق قرار قبلی رفتیم دنبال خاله نرگس و بعد هم بیمارستان. محمد جواد هم همراهمون اومد. توی بیمارستان گفتند هنوز زوده بیایی. اول گفتند برو چند روز دیگه بیا ولی بعد که یه نوار قلب ازت گرفتند و یه سونوگرافی کردند دیدیم ضربان قلبت یه کمی پایینه (حدود 120) و گفتند مایع کیسه آبت هم کم شده. دکتر دستور بستری داد و من ساعت 12 ظهر رسم...
27 مهر 1390

هفته آخر

امروز دیگه وارد هفته 40 شدیم. دیروز رفتم دکتر. خانم دکتر همه چیز رو بررسی کرد و گفت اگه تا 12 مهر یعنی سه شنبه آینده درد نداشتم باید برم بیمارستان تا اونجا بررسی کنند و بگند اصلا این نی نی خودش دلش می خواد طبیعی بیاد یا نه. حالا تصمیم اونجا گرفته می شه طبیعی بیایی یا باید سزارین بشم. فعلا که این چند روزه اینقدر جات تنگ شده فقط دل مامانی رو فشار می دی. حرکاتت خیلی دلنشینه. توی دلم قند آب می شه وقتی تکون می خوری. راستی یه حرکات جالبی داری مثل پریدن. بعضی وقتا هر یکی دو ثانیه یه دفعه بالا می پری. از خانم دکتر پرسیدم گفت اون موقع ها داری سکسکه می کنی!! مامانی به قربون سکسکه کردنت. دیگه این چند روز رو هم پشت سر بذاریم می تونم دستای مه...
5 مهر 1390

دلم تنگ میشه...

همه اونایی که مامان شدند حتما این حس رو تجربه کردند. حس خوبی که وقت تکون خوردن نی نی نازشون توی دلشون دارند. این روزا همه ش حواسم به اینه که حتما تکون داشته باشی و وقتی تکون می خوری یت دل مامانی رو فشار می دی با این که دردم میاد اما حس می کنم زیباترین احساس دنیا رو دارم و دلم نمی خواد تموم بشه. مطمئنم وقتی به دنیا بیایی دلم برای این احساس خیلی تنگ میشه...
31 شهريور 1390

روزهای طولانی

دختر گلم این روزا مامانی حسابی خسته شده البته نه از دست تو. از اینکه هر روز صبح باید بیدار شه و تنهایی در و دیوارای خونه رو نگاه کنه. کاری هم که نمی تونه انجام بده. فقط منتظر لحظه ایه که وقت اومدن تو بشه لحظه ای که نمی دونه چه جوریه. آخه تو قراره طبیعی به دنیا بیایی و مامانی نمی دونی دردی که خبر اومدن تو رو میده چه جوریه الان دیگه هفته 38 تموم شده و توی هفته 39 هستیم. شکم مامانی حسابی بزرگ شده و تقریبا همه جای بدن ناز تو از زیر پوستش پیداست. بدنت و دست و پاهات و بیشتر از همه زانوهات وقتی توی دل مامانی فشارشون میدی از زیر پوست کاملا قابل لمسه. سرت پایینه و بدنت بالا. یه کمی ته دلم استرس دارم. یادت باشه هر لحظه برایم دعا کنی خدا آرامش بیشتری به...
30 شهريور 1390