کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 20 روز سن داره

ستاره آسمونی من: کیانا

حمام ما

امروز جمعه 7 دی ماه 1390 ساعت 12 ظهر بالاخره مامانی (یعنی من)جرأت پیدا کرد و با کمک بابایی تو رو برد حمام. اول بابایی رفت حمام رو گرم کرد و بعد ما رفتیم توی حمام. وقتی لباسهات رو درآوردیم این ور و اون ور رو نگاه می کردی. آخه بعد از اون اولین حمامت تا حالا خونه خودمون حمام نرفته بودی. (یا خونه مامانی رفتی حمام یا خونه خاله فاطی) خلاصه با هر سختی بود شستیمت و اومدیم بیرون. اصلا گریه نکردی. خیلی آروم بودی و فقط نگاه می کردی. (آفرین دختر گل مامان) حالا هم شیر خوردی و مثل یه فرشته ناز و کوچولو آروم خوابیدی. زندگیت پر از آرامش...
7 بهمن 1390

غلت زدن ها شروع شد

چهارشنبه 5 دی 1390 ساعت 8 شب بعد از تلاش های فراوان بالاخره کیانا تونست غلت بزنه. این کار اینقدر براش هیجان داشت که تا چند دقیقه بعدش هنوز هاج و واج مونده بود که چی شده. توی چند روز قبلش خیلی تلاش کرده بود که بغلته اما موفق نشده بود و اما تلاش های مکرر جواب داد و کیانا پیروز شد. حالا این دو روز دائم غلت می زنه و ذوق زده از پیروزی می خنده. البته کار من سخت تر شده و باید بیشتر مواظب دختر نازم باشم. آرزو می کنم همیشه توی زندگت به هر چی می خوای برسی.
7 بهمن 1390

یه دختر قوی

دوشنبه 3 دی 90 ساعت 11 شب کیانا اولین قدرت نمایی خودش رو در سن 3 ماه و 23 روزگی نمایش داد. یه بطری بزرگ آب معدنی پُر ایستاده روی یه پلاستیک کنار کیانا بود که کیانا با تلاش زیاد تونست کیسه رو به طرف خودش بکشه بدون اینکه بطری آب بیفته. حیف که اون لحظه نتونستم فیلم بگیرم اما خاطره ش رو ثبت می کنم تا همیشه یادمون بمونه که چه دختر قدرتمندی داریم. ...
5 بهمن 1390

اولین سفر به لرستان

چند روز پیش مامان و بابای بابایی رفتند ازنا (دیار مامان مریم!). دوشنبه 3 دی بود که بابایی هوس کرد ما هم بریم. منم که از توی خونه موندن واقعا خسته شده بودم احساس کردم به یه سفر هر چند کوتاه نیاز دارم. بعدازظهر بدون اینکه به کسی بگیم راه افتادیم. می خواستیم وقتی رسیدیم اونجا همه رو غافلگیر کنیم. ساعت حدود 6 و نیم رسیدیم که فهمیدیم مادر جون (مادربزرگ بابایی) با مامان مریم و بابا محمد و عمو سجاد رفتند علیگودرز خونه خاله افسانه بابایی. ما هم رفتیم خونه خاله رویا و شب اونجا موندیم. فردا صبحش رفتیم خونه مادرجون و همه رو دیدم. خیلی خوش گذشت. گرچه تو خیلی بی قراری کردی اما آب و هوایی عوض کردیم و همون روز یعنی سه شنبه بعد ازظهر برگشتیم. شب خونه خاله ا...
5 بهمن 1390

کیانای مامان

  دختر گلم از روزی که گهواره دار شده بود هر شب توی گهواره می خوابید. بدون گهواره انگار خوابش نمی برد. البته خودم هم از ترس مورچه هایی که دنبال یه دختر شیرین می گردند می ترسیدم روی زمین بخوابونمش (آخه کیانا روی تخت ما جاش نمی شه و ما مجبوریم به خاطر کیانا روی زمین بخوابیم) اما الان: سه شبه که دخترم کنار مامانی توی بغل خودم می خوابه و آروم و راحت تا صبح می خوابه (البته مثل همیشه سر اذان صبح بیدارم می کنه!) یه اتفاق جالب که کیانا آب دهنش میریزه که بزرگترها می گن واسه پایه دندونهای نازشه که قراره بعدا دربیاد. دیشب انگار یه کم لثه هاش می خارید پستونک گذاشتم دهنش. اول یه کم با تعجه نگاهم کرد و بعد شروع کرد به خوردن. کم کم خوشش اومد و وق...
1 بهمن 1390

تولد دختر خاله مبارک

مبارکه مبارک. یه نی نی ناز به جمع نی نی های ما اضافه شد. دختر خاله نرگس حدود یک ساعت پیش به دنیا اومد. صحیح و سالم. بدون هیچ مشکلی. خدایا شکرت. جمع دختر خاله ها جمع شد و خیال ماماناشون راحت که دختراشون بزرگ بشن همبازی دارند. خدایا همه نی نی هایی که هنوز توی دل ماماناشون هستند رو سالم و سلامت به دنیا بیار. آمین.
25 دی 1390

کیانا و خانوم

دختر گلم! خانوم مامان بابا محمد یعنی مادربزرگ بابایی بود. پیرزن خیلی خیلی مهربون و خوش زبونی که من خیلی دوستش داشتم. چند وقتی بود یه کم بی حال بود تا اینکه سه شنبه 20 دی 1390 از پیش ما رفت. این چند روز بابایی حسابی درگیر مراسم و این برنامه ها بود و کمتر همدیگه رو دیدیم.من و تو خونه آقاجون مهمون بودیم تا تنها نباشیم.دو بار رفتیم برای مراسم. اما تو خیلی گریه کردی و زیاد نتونستیم بمونیم. با اینکه این اواخر خیلی نمی دیدیمش اما من خیلی دلم براش تنگ شده. تو چند بار خانوم رو دیدی. اولین بار روز عید غدیر بود که به دیدنش رفتیم (آخه خانوم از سادات بود) آخرین بار هم هفته پیش که برای عیادتش به خونه ش رفتیم. چند بار هم خونه بابا محمد که اومد دیدیش. خ...
24 دی 1390